
| پاتوق دختر پسرا | روزنامه ی اینترنتی بادرود | خاطرات و دست نوشته هاي شما | ناگفته هاي رابطه زناشويي | مجموعه قوانين و مقررات حقوقي - جزايي |
موضوع:
نشان آشنا
از چه کس پرسم نشان آشنای خویشتن
تا نیفزایم بلائی بر بلای خویشتن
بسکه خوردم خنجر نامردی از پشت سر
با دو چشم از سایه باشد در قفای خویشتن
تا نگردم آشنا با نامرادیهای چرخ
می کشم زنجیر تنهائی به پای خویشتن
خلوت میخانه ها ارزانی رندان شهر
ما دلی خواهیم و شوری با صفای خویشتن
می فتد بر چهره ها آتش افروزد بدل
شکوه ها دارم ز چشم بی حیای خویشتن
میزنم از دست غم بر شمع دل آتش ز عشق
تا بیفروزم چراغی در سرای خویشتن
کی کشم بر چشم خود از توتیای دیگران
چون بود ارزانی من خاک پای خویشتن
گر رسد پای فداکاری به عالم ، می خرم
من بقای دیگران را در فنای خویشتن
صبح گریانم به مرگ عشق و شب بر مرگ خویش
عالمی داریم در صبح و مسای خویشتن
بر فلک اخگر زدم از بیقراری های دل
عالمی را سوختم از های های خویشتن
رفتم از خود تا مگر خورشید باشد خویش من
میکنم در عشق بازی سر فدای خویشتن
نه نه فارس
|
|
نظرات(1)
سلام این شعرو از کجا آوردین نوشتین اینجا؟
من دوست ندارم شعرام پخش بشه راضی هم نیستم
سرع این پستتونو حذف کنید. من تو سال 88 خبر مرگم یه وبلاگ زدم شعرای خودمو گذاشتم توش. که حالا بیان بخونن نه این که بدون اجازه ی من کپی کنند.سریع پاکش کنید. ایمیلمو میزام اگه حرفی داشتی بزن چون من وبلاگو پاک کردم
نوشته شده توسط شعله | August 30, 2010 12:04 PM
در تاريخ August 30, 2010 12:04