پاتوق دختر پسرا روزنامه ی اینترنتی بادرود خاطرات و دست نوشته هاي شما ناگفته هاي رابطه زناشويي مجموعه قوانين و مقررات حقوقي - جزايي    

« لب هایم آلزایمر گرفته و لبخند را فراموش کرده است | صفحه اصلي | يه روز يک دیوونه میره استخر مي پره »
 

تبليغات

  آشتی با عید

موضوع: دست نوشته های باداباد

آشتی با عید
صدای شرشر باران می آید! صدای پای بهار به گوش می رسد! همه منتظر آمدن عیدند! آمدن نوروز، فصل خانه تکانی شروع شده و از آبی که در تمامی کوچه ها به بیرون روانه شده می توان فهمید که همه دارند قالی های قرزمشان را می شویند تا از دیدن گلهای زیبای آن لذت ببرند!


آقا ابرام عزمش را جزم کرده تا امسال به همراه ماهی های خوشگلش لاک پشت هم بیاورد تا عیدش را با جیب پر بیشتر لمس کند. دکتر ... سرمست از افزایش بی رویه بیماری های جسمی و روانی در شهر برنامه سفر خود به آن ور آب را پیگیری می کند. حسن کلی گل طبیعی و مصنوعی از کاشان آورده تا خانه های زیبای همشهریانمان را با گل زیباتر کند! آن یکی لباس های نو خود را می پوشد و هردم جلو آینه ژست می گیرد تا عرض اندامی کرده باشد و بادی از روی تفاخر از دهان بیرون دهد!

همه و همه شاد و خندان منتظر آمدن بهارند!!! اما انگار نه! اشتباه می کنم! یکی هست که از بهار بدش می آید یکی که عید را دوست ندارد یکی که با نوروز قهر است!
محمد فرزند کوچک حاج ... یکی دو روزی است که بی تابی پدرش را می بیند جدیداً از دوستان زمزمه هایی شنیده که پدر به همراه کارگران کارخانه شان اعتصاب کرده اند. او نمی داند اعتصاب چیست ولی می داند هرچه هست اگر  ختم به خیر شود شاید امسال بتواند پیرهن نو بخرد و روز عید خوشحال باشد! خواهرش معصومه مادرش را می بیند که برخلاف بقیه که فقط یک روز فرش می شورند مامانش چند روزی است که به همه کمک  می کند تا فرششان را بشورند آخر سر هم انگار چیزی توی دست مادرش می گذارند که معصومه هنوز نفهمیده که چرا مامان هرروز به همه کمک  می کند و شب از کمر دردش می نالد و ...
معصومه و محمد عید را دوست داشتند مثل تمام کودکان شهر ولی یادشان می آید پارسال نزدیک عید بابا دستش را روی سرش می گذاشت و به  نقطه ای خیره می شد مادر هم کنار دستش می نشست و سرش را تکان می داد محمد به معصومه می گفت حتماً بابا با مداد روی دیوار خط خطی کرده که مامان سرش را تکان می دهد. محمد یادش آمد چند روز پیش که از روبروی آجیل فروشی رد می شدند بابا بدجور حالش گرفته شده بود و به مامان گفته بود که آجیل ها امسال دوبرابر شده اند ولی معصومه که گوشش تیزتر بود شنیده بود که قیمت ها دوبرابر شده اند ...
آری! شاید خیلی از ماها چنین روزهایی را هم تجربه کرده باشیم و با صداقت معصومانه به خودمان قول داده باشیم که اگر بزرگ شدیم و پولدار شدیم هوای بچه همسایه را داشته باشیم تا او هم از آمدن بهار خوشحال باشد ولی زرق و برق روزگار پرده سیاهی روبروی چشمانمان کشیده و گذشته و همه چیزمان را فراموش کرده ایم و حواسمان نیست که چه قولهایی به خودمان داده بودیم. امروز در هیاهوی بوق ماشین ها و  خانه ها و مغازه های قشنگ شاید متوجه اشک های پنهانی همسایگانمان نباشیم! شاید مانیتور شفاف ال سی دی کامپیوترمان دیگر نمی گذارند تا واقعیت های زجرآور و غمناک شهر را ببینیم! دیگر صدای گریه شبانه بچه های یتیم بی بی در  های و هوی سیستم  پیشرفته ضبط ماشینمان به گوشمان نمی رسد! وه که انسان چقدر فراموشکار می شود...
نمی خواستم شادیتان را تلخ کنم ولی امروز صحنه ای را دیدم که احساس کردم باید بنویسم!  از من نخواهید برایتان بنویسم چه صحنه ای بود؟! ولی احساس کردم باید بنویسم اصلا باید فریاد بزنم! فریاد بزنم مبادا در مادیات روزگار غرق شویم و خودمان را ببنیم و دیگران را فراموش کنیم؟؟
فریاد بزنم دیگرانی هستند که می خواهند همراه با آمدن عید نوروز جشن بگیرند! فریاد بزنم کسانی هستند که از نوروز فقط  حاجی فیروزه را دوست دارند چرا که او هم صورتش از بی پولی سیاه شده بود.
بیایید عید را هم برای خود و هم برای دیگران زیبا کنیم. بهار دوست داشتنی است با دوست داشتن دیگران همه را با بهار دوست کنیم نگذاریم محمد و معصومه با بهار قهر باشند...

کویر بادرود

 



ارسال نظر

(توجه داشته باشيد كه نظرات شما بعد از تاييد مسئول سايت در سايت قرار مي گيرد.)

  نوشته: محمود قاسمی    تاريخ:  شنبه ۸ اسفند ۸۸