
| پاتوق دختر پسرا | روزنامه ی اینترنتی بادرود | خاطرات و دست نوشته هاي شما | ناگفته هاي رابطه زناشويي | مجموعه قوانين و مقررات حقوقي - جزايي |
موضوع:
دختر ترشیده ای شب را نخفت
راز خود را با خدا تا صبح گفت
"كای خدای مهربان و خوب من!
كی رسد از راه آن محبوب من؟
كی شوم من نوعروس این محل؟
صاحب اولاد و همسر گشته اند
من شدم از حرف این مردم كچل!
دوستانم جمله مادر گشته اند
هیچ كس شب ها كنارم نیست، نیست
سهم من یك نمره هم از بیست نیست
در كلاس عشق من آخر شدم
بی وصال و عاشق و شوهر شدم
سن من از بیست و نه افزون شده
قلبم از بی شوهری پر خون شده
ای خدای مهربان و ای حكیم!
دیگران جفتند، ما تا كی تكیم؟
رحمتی كن قلب من را شاد كن
مادرم را صاحب داماد كن!"
دخترك می گفت دائم:" ای خدا!"
ناگهان از كوچه آمد این ندا:
"من گدایی كوچه گرد و بی كسم
می توانم من به فریادت رسم؟"
دخترك از آن صدا بی هوش شد
ناله و افغان او خاموش شد
چون به هوش آمد صدا زد:" ای اله!
شوهری می خواستم چون قرص ماه!
شوهری از این گدا بهتر نبود؟!
خوش صداتر از صدای خر نبود؟!
من ندارم آرزو دیگر خدا!
هرشب و هر شب بخوابم من جدا!
تا كه یك شوهر شبی پیدا شود
این گره از قسمت ما وا شود"
فرستنده ht
|
|