پاتوق دختر پسرا بادرود سرزمين مهر و ميترا خاطرات و دست نوشته هاي شما ناگفته هاي رابطه زناشويي مجموعه قوانين و مقررات حقوقي - جزايي    

موضوع: داستان کوتاه


تبليغات

  راز خوشبختی

راز خوشبختی
 
تاجري پسرش را براي آموختن " راز خوشبختي " به نزد خردمندترين انسانها فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه مي رفت تا اينکه بالاخره به قصري زيبا برفراز کوهي رسيد. مرد خردمندي که او در جستجويش بود آنجا زندگي مي کرد.


 

  نوشته: محمود قاسمی    تاريخ:  دوشنبه ۱۶ آذر ۸۸

  عکس یادگاری معلم و بچه‌ها!

عکس یادگاری معلم و بچه‌ها!
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد.


 

  نوشته: محمود قاسمی    تاريخ:  جمعه ۳۰ بهمن ۸۸

  گریه ی زن

گریه ی زن

 یک پسر کوچک از مادرش پرسید:چرا گریه میکنی؟ مادرش به اوگفت :زیرا من یک زن هستم.
پسر بچه گفت من نمیفهمم.مادرش او را در آغوش گرفت و گفت :تو هیچ گاه نخواهی فهمید!
بعد ها پسر کوچک از پدرش پرسید :چرا مادر با دلیل گریه میکند؟پدرش تنها توانست به او بگوید:
تمام زنها برای هیچ چیز گریه میکنند.


 

  نوشته: محمود قاسمی    تاريخ:  یکشنبه ۲ خرداد ۸۹

  گریه ی زن

گریه زنگریه ی زن

 یک پسر کوچک از مادرش پرسید:چرا گریه میکنی؟ مادرش به اوگفت :زیرا من یک زن هستم.
پسر بچه گفت من نمیفهمم.مادرش او را در آغوش گرفت و گفت :تو هیچ گاه نخواهی فهمید!


 

  نوشته: محمود قاسمی    تاريخ:  دوشنبه ۱۰ خرداد ۸۹

  دوست و دشمن

دوست و دشمن

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند.
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند.


 

  نوشته: محمود قاسمی    تاريخ:  یکشنبه ۶ تیر ۸۹

  ::امتحان پایان ترم::

::امتحان پایان ترم::

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.
 اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.


 

  نوشته: محمود قاسمی    تاريخ:  یکشنبه ۳۱ مرداد ۸۹

  وفاداری

وفاداری 

 مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»


 

  نوشته: محمود قاسمی    تاريخ:  یکشنبه ۳۱ مرداد ۸۹

  پزشکان طنّاز

         پزشکان طنّاز

داستان جالبی حتما تا اخر بخونید

  یادم است که یک روز به من خبر دادند یکی از فامیل های نزدیک را اورژانسی به بیمارستان برده اند و الان در بخش سی سی یو بستری و تحت مراقبت است.


 

  نوشته: محمود قاسمی    تاريخ:  سه شنبه ۱۶ شهریور ۸۹