امروز: يكشنبه, 31 ارديبهشت 1391

راهنمای سایت

راهنمای سایت

جستجوی موضوعی

روايت تصويري مطالب

ستون‌هاي سنگي خورهه
ستون‌هاي سنگي خورههبه استان مرکزي و اراک سفر مي کنيم و...
مسجد ميرپنج خامنه و نمادهاي...
مسجد ميرپنج خامنه و نمادهاي ايرانيخامنه در 72 كيلومتري...
ايران شناسي اولين هتل خشتي ...
ايران شناسي اولين هتل خشتي جهان در يزددر گشت وگذار در...
ايرانگردي جزيره ابوموسي
ايرانگردي جزيره ابوموسيابوموسی جنوبی‌ترین جزیره...
تازه هایی درباره پارکینسون
تازه هایی درباره پارکینسون مهدی دیانی نیا:بیماری‌...
طبيعت در روستاهاي ايران روس...
طبيعت در روستاهاي ايران روستاي سنگانمجموعه روستايي...
غارهاي ايران غار چال نخجير
غارهاي ايران غار چال نخجير غار چال نخجير يکي از...
از نگهداری گربه خودداری کنی...
از نگهداری گربه خودداری کنید گروه علمی : نگهداري گربه...
همه چي آرومه!
همه چي آرومه! مسير قهرماني سپاهان تا حدود زيادي هموار...
سینوزیت
سینوزیت- علامت‏ اصلي سينوزيت دردهاي ضرباندار و احساس...
كاشان؛ خاستگاه تمدن 7000 ساله...
كاشان؛ خاستگاه تمدن 7000 ساله بشرينخستين خاستگاه تمدن...
جداسازي اتاق خواب بچه‌ها
جداسازي اتاق خواب بچه‌هادغدغه خيلي از مادران، اين است...
طبيعت در روستاهاي ايران روس...
طبيعت در روستاهاي ايران روستاي مصرروستاي مصر آبادي...
چگونه انتظارات خود را با نو...
چگونه انتظارات خود را با نوجوانمان مطرح‌کنيم؟خيلي از...
چراغ خواب باعث چاقی میشود
چراغ خواب باعث چاقی میشود اگر شب‌ها پای کامپیوتر...
8 روش برای متوقف کردن دعوای ...
8 روش برای متوقف کردن دعوای بچه‌ها بچه‌ها با هم دعوا...
سه دلیل مهم برای مصرف بروکل...
سه دلیل مهم برای مصرف بروکلی بروکلی را گیاه...
كره خطرناك‌ترين حريف ایران
كره خطرناك‌ترين حريف ایران تيم ملي كشورمان براي مرحله...
لباس هاي فضايي: فضا محيطي بي...
لباس هاي فضايي: فضا محيطي بي خطر مي شود زماني که در يک...
طلاق، پایانی بر چشم و هم چشم مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط بابافارس   

طلاق، پایانی بر چشم و هم چشمی
زن وقتی دفترچه طلاق را امضامی کرد، به یاد روزی افتاد که ثبت ازدواج را هم در همین دفترخانه امضا می زد و باران گل و نقل بر سرشمی بارید. حالا از آن شادی خبری نبود. به جای شوهرش، وکیلی با دفتر و پوشه ای زیر بغل منتظر بود. از یک طرف اشک می ریخت و از یک طرف خوشحال بود که می تواند نفس راحتی بکشد. صدای دعواهای مادر و مادرشوهرش در گوشش می پیچید:

 

 

 

چشم و هم چشمی و به رخ کشیدن مال و دارایی خانواده های یکدیگر!

اسمش مارال است. وقتی به دانشگاهی در ورامین می رفت، با پرویز آشنا شد. کم کم این آشنایی تا بدان جا پیش رفت که پرویز با ماشین خود، مارال را از فردیس به ورامین می رساند.
غزل زنی 23 ساله است. دو خواهر و یک برادر دارد. یکی از خواهرانش پزشک، دیگری مهندس عمران و برادردیگرش رییس یک شرکت هواپیمایی است. خود غزل نیز لیسانس مدیریت دارد. او 16 روز پیش به اتهام نگه داری موادمخدر دستگیر شده و فعلاً می گوید من بی گناهم!

با همسرت کجا آشنا شدی؟

با پرویز در مسیر دانشگاه آشنا شده بودم. خانواده من وضع مالی خوبی دارند ولی وضع مالی پرویز خیلی بهتر از خانواده ما بود. او یک کشتارگاه دارد و هنوز هم آن جا را برای خانواده اش می چرخاند.
برای من خود پرویز همه زندگی بود ولی مادر خودم و مادرشوهرم دایم با هم می جنگیدند: دختر فلانی، فلان جهیزیه را آورده و عروس فلانی، فلان قدر مهریه دارد و از این حرف ها! مادرم همیشه برای من بهترین زندگی را در کنار پول می خواست و مادرشوهرم آتش دعواها را دامن می زد. زندگی من و پرویز تحت تأثیر دعواهای دو خانواده، قرار داشت، در حالی که همدیگر را خیلی دوست داشتیم.

بچه هم داری؟

بله یک پسر اما حتی به دنیا آمدن پسرمان باربد نیز نتوانست به دعواهای بی اساس آنان پایان دهد. درست یک سال قبل، زمانی که باربد یک ساله بود، با اجبار خانواده اش و کتک هایی که پرویز از پدرش خورد، به صورت وکالت مرا طلاق داد.

حتی در دفترخانه هم او را ندیدم و پدرش با وکالت نامه او، دفتر طلاق را امضاکرد.

مارال تاوان چشم و هم چشمی دو خانواده را پرداخت. خانواده خود و خانواده شوهرش و وقتی زندگیش از هم پاشید، به نتیجه ای رسید که برای مادرش مطلوب بود! زندگی مارال فقط همین قدر ارزش داشت؟
وقتی از دفترخانه طلاق بیرون آمدم احساس می کردم زندگیم سیاه شده، خیلی افسرده بودم و در همان حالات، 200 قرص خواب آور را یک جا خوردم تا بمیرم.

یک هفته بعد در بیمارستان چشمانم را باز کردم و فهمیدم طی یک هفته در کما بودم و امیدی به نجاتم نداشتند و باز فهمیدم پرویز هم در این مدت، مقدار زیادی قرص خورده ولی فقط در بیمارستان بستری شده و فوری نجاتش داده اند.

بعد از طلاق؛ تنها زندگی می کردی؟

بله، خودم در فردیس نزدیک خانه مادرم، خانه ای داشتم. البته خانه به اسم پسرم باربد است و پرویز حق تصاحب آن را بعد از 18 سالگی به باربد داده است. جهیزیه و وسایلم در همان خانه مانده و یواشکی دور از چشم خانواده شوهرم، خانه ای در اندیشه اجاره کردم تا کمتر تحت کنترلشان باشم. می ترسیدم پسرم را از من بگیرند یا حتی بدزدند تا صلاحیت نگه داری از من
سلب شود.

چرا مارال سر از زندان درآورد؟

پنج ماه پیش پس از رفتن به خانه جدید در اندیشه، با دختری به نام نسرین آشنا شدم. او با مردی ارتباط داشت. یک روز که دو نفری به خانه من آمده بودند، اسلحه ای نشانم دادند. یک کلت و اولین و آخرین باری که اسلحه دیدم، همان موقع بود و واقعاً فکر کردم اسباب بازی است و زیاد این موضوع را جدّی نگرفتم.
می دانستم که آن دو، خلافکار هستند ولی تصور نمی کردم دوستی با آنان مشکل باشد، چون خودم سابقه نداشتم و با خود می گفتم من که نه خلاف می کنم نه کمکشان، پس آنان هر کاری کنند، به خودشان مربوط است!
یک روز پلیس به سراغ من آمد و گفت برای پاسخ دادن به چند تا سوال با آنان به آگاهی بروم. خیلی تعجب کردم و در آن جا فهمیدم نسرین و همان دوستش، 110 تا ماشین پراید را سرقت کرده اند.
نسرین طی چند ماه دوستی و رفت و آمد به خانه من، شماره موبایلم را در اختیار دوستان خلافکارش داده بود.

آنان نشانی خانه جدیدم را هم می دانستند. به همین خاطر در این 16 روزی که دستگیر شده ام، دو بار خانه مرا دزد زده و یک بار هم قصد داشتند باربد را بدزدند که خانواده ام فهمیدند و نجاتش داده اند. موبایلم دست آگاهی است و مرتب برایش پیام می فرستند که اگر اعتراف کنم و یکی از آنان را لو دهم، بچه ام را می کشند!

با نسرین چگونه آشنا شده بودی؟

در کلاس یوگا.
نسرین هم در اندرزگاه نسوان همین زندان نگه داری می شود، البته در سالن دیگر ولی مارال را می بیند.

معتاد بودی؟

نه، اما نسرین به شیشه معتاد بود.

چه حکمی برایت صادر شده؟

فعلاً بازداشت هستم و دو میلیون تومان وثیقه صادر شده ولی دادگاه فیش حقوقی قبول نکرده، خانواده ام می خواهد دو میلیون پول پیشی که در خانه فردیس به عنوان پول پیش داده بودم، بگیرد و به دادگاه بسپارد تا فعلاً آزاد شوم.

مگر نگفتی وضع خانواده ات خوب است، چرا نمی توانند دو میلیون تومان را خودشان تأمین کنند تا بعد از آزادی به آنان برگردانی؟
مارال سری تکان می دهد و فقط می گوید: من که گفتم پول برای خانواده ام چه قدر شیرین است! اگر می خواستند به من کمک کنند، همان ابتدا کمک می کردند تا ورود به زندان برایم سوءسابقه نشود. حالا این بازداشت برایم سوءسابقه شده و نمی توانم پیگیر کار استخدام در کارخانه ای که قصد کار داشته باشم، شوم.

شوهر سابقت، باربد را می دید؟

بله، هر هفته طبق رأی دادگاه باربد را می دید.

تو هم او را می دیدی؟

نه، در این یک سال که از طلاق می گذرد، نه یک بار پرویز را دیده ام و نه یک کلمه با او حرف زده ام. هر هفته خانواده ام باربد را به او تحویل می دادند و می گرفتند.
مارال آهی می کشد و به نور آفتاب زمستان خیره می شود که با تمام نیرویش خود را به کلاس شمع سازی می تاباند و به آنان لبخند می زند. هر کدامشان به دست کودکی خواهند رسید. شاید یکی از آنان باربد باشد که هنوز بهاردو سالگی خود را ندیده، پدر و مادرش از هم جدا شدند و اکنون خاطره ای از بودن پدر و مادرش زیر یک سقف ندارد و اگر خانواده پدرش بدانند مارال زندانی است، به طور حتم بهانه ای برای سلب صلاحیتش به دست خواهند آورد و مارال از همین موضوع نگران است.

برداشت آخر:

مارال در خانواده ای پولدار و تحصیلکرده بزرگ شده است و همانند خانواده شوهرش، تمام زندگی را با قیاس پول می سنجند. عشق او و شوهرش، تحت تأثیر این قیاس به خاکستر تبدیل شد.
خاکستری که می تواند دوباره شعله ور شود تا فرزندشان را از قربانی شدن نجات دهد ولی هیچ کدامشان، این قاطعیت را نداشتند که به خاطر زندگیشان بجنگند و تنها راه جنگ برایشان فرار از میدان زندگی با خودکشی بود.
حربه ترسوهایی که زحمت جنگ را به خود نمی دهند و بی خبر از مجازات جاودان اخروی، زندگیشان را خاتمه می دهند یا با آن می خواهند توجه اطرافیان را جلب نمایند!
اگر هر دو خانواده به گذشته فکر کنند، می بینند پول ارزش آن را نداشت که یک زندگی با وجود فرزندی خردسال از هم بپاشد.
مارال هم که قدرت رویارویی با زندگی را نداشت، راه زندگی مستقل را انتخاب کرد و مگسانی مانند نسرین و دوستانش به دور او جمع شدند تا از این تنهایی سوءاستفاده کنند و جایی برای مخفی شدن داشته باشند و طولی نمی کشید که مارال هم معتاد می شد و هم به زورگیران و سارقان مسلح می پیوست.
شاید این دستگیری یک تلنگر ابتدایی برایش باشد و امیدواریم خانواده اش با محبت او را به سوی خود بکشند نه پول و اگر شوهر سابقش قدرتی برای تصمیم گیری و اختیار داشته باشد، دوباره یک زندگی تشکیل بدهند بدون چشم و هم چشمی ها و زیاده خواهی های قبلی خانواده ها!

حمایت

نظر ها
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 

پیغام روزانه

در منى و اينهمه ز من جدا با منى و ديده ات بسوى غير غرق غم دلم به سينه مي تبد با تو بيقرار و بى تو بى قرار شادى و غم منى به حيرتم خواهم از تو... در تو آورم بناه كفتى از تو بكسلم...دريغ و درد رشته وفا مكر كسستنى است؟ بكسلم ز خويش و از تو نكسلم عهد عاشقان مكر شكستنى است؟ شعله ميكشد به ظلمت شبم آتش كبود ديدكان تو ره مبند ... بلكه ره برم به شوق در سراجه غم نهان تو! __.

تــــبلیـــــغــــــات

بنر

حاضرین در سایت

ما 55 مهمان آنلاین داریم